حکایت کشاورز ،الاغ و چاه
- 24 خرداد 1399
- admin98
- یک نظر

حکایت کشاورز قصه ما به این صورت است که،در یکی از روستاها کشاورزی زندگی می کرد که الاغ پیری داشت؛ از بد روزگار یک روز، الاغ به درون یک چاه عمیق افتاد! کشاورز هر چه سعی کرد، نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد! تصمیم گرفت برای این که حیوان بیچاره بیشتر زجر نکشد، چاه را با خاک پُر کند تا زودتر الاغ بمیرد و مرگ تدریجی او را عذاب ندهد.
هر بار که با سطل روی سر الاغ خاک می ریخت، الاغ خاک ها را می تکاند و زیر پایش می ریخت! کشاورز همین طور بر سر الاغ خاک می ریخت و او هم خاک ها را زیر پایش می گذاشت و بالا می آمد تا این که به لب چاه رسید و از آن خارج شد.مشکلات نیز همانند خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: یا زنده به گور شویم یا از آن ها سکویی بسازیم برای صعود

مشکلات و پالایش ما
مشکلاتی که با آنها روبرو می شویم برای پالایش ماست همانند حکایت کشاورز،این مشکلات برای ما حکم پله را دارند. از پله هم برای بالا رفتن میتوان استفاده کرد هم پایین آمدن!طرز بر خوردمان در لحظه حال با چالش ها چگونگی رویدادهای آینده مان را تعیین می کند.

حضور و بودن در لحظه حال کلید رهایی است
اگر بر فرض، تمامی مشکلات یا هر آنچه که
به نظر شما دلایل ناراحتی هایتان است
همین امروز به طرز معجزه آسایی محو شوند
اما حضور شما در لحظه حال، افزایش نیابد
و هشیار تر نشوید خواهید دید که خیلی زود ( از روی عادت )
مشکلات و علت های دیگری برای درد و رنج پیدا خواهید کرد
که درست مانند سایه شما را در همه جا و هر کجا که باشید
تعقیب می کنند در دلبستگی ذهن به گذشته وآینده
رهایی وجود ندارد






