نقش ما در تئاتر زندگی چیست؟ چه هدفی را دنبال می کنند؟خود واقعی مان کیست؟
- 18 آبان 1400
- admin98
- یک نظر

تمام نقش های تو در زندگی برای تو یک چهره میسازد.اما تو هیچکدام از چهره ها و نقش هایت نیستی.از چسبیدن به چهره های کاذب دست بردار، آنگاه آنچه که واقعی است باقی می ماند.
حالت بیداری زندگی روزمرهی ما همانندِ نمایش و تئاترِ خودآگاهی است که در آن ما، در نقشِ یکی از بازیگران روی صحنه میرویم تا نقشِ زندگی یا دنیا را بازی کنیم. تمام آنچه ما زندگی مینامیم، به این نمایش تعلق دارد و حدود شانزده ساعت در روز ادامه دارد. در ساعتِ مثلا ۶صبح، زنگ هشدار به صدا در میآید و ما بیدار می شویم : پردههای تئاتر کنار میروند و نمایش آغاز میشود! حتی یک لحظه هم این فکر سراغمان نمیآید که در ساعت ۵:۵۹ چه کسی بودیم.
فکرِ «من» هم بر میخیزد و بیدار میشود و خودمان هم بهنحوی همین «من» را دوباره برمیگزینیم: من اینجا هستم. امروز مجری یک جلسهی مهم هستم. میتوانم از پس آن، برآیم.» ما در طول روز، با بقیه تعامل داریم،میخندیم،گریه میکنیم، میترسیم اما در حقیقت ما آن شاهد و تماشاگرِ نمایش هستیم.البته میتوانیم بهصورت همزمان، هم بازیگر و هم تماشاگرِ نمایشی بنامِ زندگی باشیم، بله، میتوانیم اما در ابتدا باید همانندِ یک ناظر و شاهد از تمامِ موقعیت هایمان هشیار و آگاه باشیم.

رامانا ماهارشی معلم معنوی می گوید:
آیا مردی که روی صحنهی نمایش
نقش یک زن را بازی میکند
فراموش میکند که مرد است؟
به همین ترتیب ما نیز باید نقش مان را
در صحنه زندگی بازی کنیم
اما نباید خودمان را
با آن نقشها هم هویت کنیم.
ما این ذهن و بدن نیستیم.
آنها مال شما هستند اما شما آنها نیستید.
توجه و رویکردت را تغییر بده
زمانیکه فکر اول تمام میشود و فکر بعدی هنوز برنخاسته آن «آگاهی» است. آن رهایی است، آن جایگاه تو است منزلگاه توست. تو همیشه آنجایی، متوجهی؟ توجه و رویکردت را تغییر بده. به شکل نگاه نکن، به پسزمینه نگاه کن. اگر من یک تختهسیاه بزرگ اندازه یک دیوار اینجا بگذارم و یک نقطه سفید روی آن بکشم و از شما بپرسم که چه میبینید؟ نود و نه درصد شما تختهسیاه را نمیبینید! و اینطور میگویید که «من یک نقطه سفید میبینم.» یک چنین تختهسیاه بزرگی دیده نمیشود و فقط یک نقطه سفید که تقریباً هم نامریی است دیده میشود. چرا؟
چون این الگوی ثابت ذهن است. اینکه به نقش و فرم نگاه کند نه به تختهسیاه، اینکه به ابرها نگاه کند نه به آسمان، اینکه به افکار نگاه کند و نه به آگاهی. تمام تعالیم همین است. همیشه به آگاهی نگاه کن و آگاه باش که این چیزی است که تو هستی. منزلگاه و جایگاه تو همینجاست، همینجا بمان. در اینجا کسی نمیتواند تو را متأثر کند. چه کسی میتواند وارد اینجایی که تو هستی بشود؟ حتی ذهنت هم نمیتواند واردش شود.

سناریو الهی
هر یک از ما در این اکران بزرگ عالم و در سناریو الهی، نقشی داریم که اگر در جای و نقش درست خود قرار بگیریم و آن را به نحو احسن انجام دهیم، شاهکاری زیبا میآفرینیم.ولی اگر پذیرای نقش خود نباشیم و در جای درست خود قرار نگیریم،مجموعه را دچار اختلال میکنیم و ممکن است خسارت به بار آوریم و یا آسیب به خودمان و دیگران بزنیم و در نهایت نیز از مجموعه اخراج گردیم..نقش خود را بیابید و آن را به نحو احسن ایفا کنید و از زندگی و بودِش خویش شاهکاری زیبا بیافرینید.
بگذر ز نقش و صورت
جانش خوشست جانش
مولانا

عدم هشیاری و ترس
ترس، از هم هویت شدگی با فرم برمیخیزد، خواه آن فرم داراییِ مادی، بدن فیزیکی،نقش اجتماعی، و تصویری از خود باشد، یا یک فکر یا احساس.ترس، به واسطهی عدم هشیاری از بُعد درونی بی فرمِ آگاهی یا جان، که ماهیت حقیقی تو است برمیخیزد.تو در وضعیت آگاهی از عینیتها گیر افتادهای و از بُعد فضای درون که فقط همان رهایی حقیقی است بیخبری.
رسیدن به خانه
مراقبه یعنی هنر شاهد بودن و روزی که آگاه شوی،من نه بدن هستم ،نه ذهن به خانه میرسی.وابسته نباش و به هیچ چیز در این دنیا دل نبند،فقط ناظر و شاهد باش،تو باید دو نقش را در این جهان ایفا کنی:
هنرپیشه و تماشاچی

تو نقشت نیستی
عشق بورز و در عین حال در آن گم نشو.
ارتباط داشته باش و در عین حال تنها باش. کاملاً تنها.
خوب بدان که تمام روابط یک بازی است. یک نقش است که به تو داده شده است. بازی را بازی کن و تا حد ممکن آن را زیبا و با مهارت بازی کن. یک بازی هرچه باشد یک بازی است، و یک بازی نمیتواند بدون قوانین وجود داشته باشد. به آن وابسته نباش. در آن جدی نباش.
همیشه اجازه بده که حس شوخ طبعی در تو زنده بماند.
صادق باش ولی غیر جدی. نقشی که در زندگی به تو داده شده است را عالی ایفا کن، اما فراموش نکن که تو نقشت نیستی. با نقشت هویت نگیر. همسر بودن، مادر بودن، پدر بودن و فرزند بودن و…. همگی نقشی است که باید به زیبایی ایفا کنی. آنها را جدی نگیر.
اما آگاه باش که تو نقشت نیستی. تو ورای همه نقشها و صورتها هستی…

واقف شدن به رویا
هدف ما بیدار شدن در متن رویاست.هنگامی که در متن رویا هشیار و بیدار می شویم دیگر در بند نقش ها و صورت های رویایی و قصه های شخصی نمی مانیم این قصه ها همه ساخته ایگو هستند.هنگامی به رویا بودن این رویا واقف می شویم.هستی ما از همذات پنداری با رویاهای خویش می رهد و به رهایی و آزادی می رسد،این رهایی در واقع پایان تمامی محدویت ها و رنج هاست.
هوای درون شما چگونه است؟
حباب ها همیشه قربانی هوای درون خودشان هستند.افکار امروز نقش مهمی در فردای تو دارند
تکرار اشتباه دیگر اشتباه نیست،انتخاب است!
زمانی که به هشیاری می رسید، در می یابید که سفر عشق در مورد پیدا کردن معشوق (ازلی) نیست،بلکه خود او شدن (عشق) است.
استاد در درونِ ماست
همه ی ما در درونِ خود،صاحبِ تمامِ خِرد و حکمتی هستیم که به آن نیازمندیم.این دانش از طریقِ فراذهنِ شهودی ای که متصل کنندهء ما به خِرد لایتناهی ست در اختیارمان قرار می گیرد.با خالی کردنِ ذهن مان با استادِ درونِ خود دیدار می کنیم و به آن جایگاهِ آگاهیِ ژرف وصل میشویم.
میانِ ما و خداوند جدایی یا فاصله ای نیست.همه ی هستی در وجودِ ماست،ما در باطن خود صاحبِ همه چیز هستیم.اکنون در سیاره ی ما زمانِ تحوّلی عظیم است.باید با خودِ مقدسمان، نقشِ خود را ایفا کنیم.

نکته:
ما آینه ایم و نیز نقش درون آینه
کالبد عاطفی-ذهنی
احساساتی که در کالبد عاطفی – ذهنی خود تجربه می کنید،بر سلامت کالبد فیزیکی شما تاثیر گذاشته و در رویا های شما نیز،بر کالبد_اثیری (کالبد_اتری – کالبد_نوری) شما تاثیر گذاشته و نقش ایفا می کند. ذهن و قلب تان را کاملا از عشق و محبت و خوبی ها سرشار کنید که اصل شما همین است.تا همه چیز سر جای خودش قرار بگیرد.

اکهارت تول معلم معنوی می گوید:
هنگامی که نقش بازی می کنید ،ناآگاه هستید.
زمانی که مُچِ خود را ،هنگام نقش بازی کردن بگیرید
آن شناخت،فضایی میان شما و آن نقش ایجاد میکند
که سرآغاز رهایی از آن است.
پاس کردن درس
این نقش به تو داده شده
که هم چیزهایی را یاد بگیری
و هم چیزهایی را تسویه کنی
قوی باش و دوام بیار
و بهترین شکل ممکن
آن را بازی کن
تا درسهایت را
با عشق
پاس کنی.

چرا وقتى به دامن طبيعت مى رويم احساس آرامش مى كنيم؟
براى اينكه هر يك از موجودات طبيعت ، نقش فطرى و طبيعىِ خود را ايفا مى كنند …
و نقابى به چهره ندارند …
چشمه اى كه از دلِ صخره ها بيرون مى تراود ،
درختانى كه به سوى آسمان ، دست افراشته اند ،
آبشارى كه با آوايى دلنشين از بلندا به نشيب مىريزد ،
آهويى كه در بيشه زاران و دامنهء كوهساران ، آزاد و رها مى خرامد و مى جهد …
همه و همه ، جان ما را سرشار از نشاط و حيات مىكند …
طبيعى بودن و بى نقاب زيستن ، سر چشمه ی زيبايى ها و آرامش روح است.

یین و یانگ
آن چیزی که اجرام را
در مداری ثابت نگه میدارد
حرکت مستمر جریان منفی و مثبت…
و نقش به موقع مذكر و مونث است!
بنابراین به نقش هایت در زندگی ات اعتماد کن.

نقش ها و داستان زندگی شما
مشعل آگاهی خود را بیفروزید،از تاریکیها و انسانهای خفته در تاریکی بگذرید.آدمهای سایهوار را رها کنید،خروج بعضی آدمها از زندگیتان،پایان زندگی شما نیست،بلکه پایان نقش آنها در زندگی شماست.

مجرا یا واسطه
با فرزندان ،همسر و یا دیگر اطرافیانتان، حتی با حیوان خانگیتان، طوری رفتار نکنید که گویی شما مالک آنها هستید، در غیر این صورت با رنجهای خودساخته رو به رو خواهید شد، جهانهستی شما را در وضعیتی قرار خواهد داد تا از وابستگیها رها شوید!
شما حتی مالک جسمتان هم نیستید و باید آن را روزی به جهان فیزیکی تحویل دهید، حتی اشیاء مادی، خانه یا ماشین یا پولتان…
هر وابستگی در این دنیا را به مانند طنابی ببینید که شما را زمین گیر میکند و مانع از پرواز روحتان میگردد.
انسان در این دنیا تنها یک امانتدار است، نقش یک مجرا یا واسطه را دارد، مسئولیت ها را میپذیرد و امکاناتی در اختیار او قرار داده میشود تا بتواند عشق و طرح الهی را آنطور که به صلاح است اجرا کند و زیبایی این اجرا بستگی به هشیاری و عشق درون قلبش دارد.

محو شدن
شخص معصوم كسی است كه ديگر علاقهای به نقش بازی كردن ندارد ،ديگر نمیخواهد ثابت كند كه فرد خاصی است.او به يك گل رز بدل شده يا شبيه شبنم روی برگ نيلوفر شده است؛او كسی است كه: به بخشی از اين لايتناهی بدل شده است؛ كسی است كه ذوب شده، به اقيانوس پيوسته و با آن يكی شده، و حالا تنها موجی از آن است؛او كسی است كه هيچ ايدهای از من ندارد.محو من یعنی معصومیت.
آیا این بهترین مبادلهی موجود نیست؟
هرچه بیشتر احساس کنی که در حال محو شدن هستی، در واقع بیشتر در حال کشفِ طبیعتِ واقعی و خویشات هستی که نامحدود است.یک هویت نفسانی کوچک در حال تعویض با آن لایتناهیِ بیکران است.
دوگانگی در رفتار دیگران
اگر کمی بیدار شوی و خود را، فکرها، احساسات و انگیزه های خود را مشاهده کنی، متوجه میشوی که با همه به یکسان برخورد نمی کنی. با رییس اداره یک جور هستی، و با آبدارچی اداره جوری دیگر. البته، مشاهده این دوگانگی در رفتار دیگران بسیار آسان است. رفتار دوگانه چرا؟ چرا در موقعیتها و شرایط گوناگون، تو تغییر می کنی و کسی دیگر میشوی؟
زیرا تو خودت نیستی و آنچه به دیگران نشان میدهی چیزی جز نقش هایی نیست که مدام عوضشان میکنی. اگر کمی دقت کنی، متوجه میشوی که مشغول ایفای نقشه ایی هستی که شرایط برایت تعیین کرده است.
طیفی گسترده از الگوهای نخ نمای اجتماعی بر نوع رابطه تو با دیگران تأثیر می گذارد. در واقع، تصویرهای هستند که با هم در ارتباط اند، نه انسانها.

اسرار درون
فرق نمیکند
برگ هستی یا جنگل
حقیقت باش،
آن موقع با ارزشی
نقش ها و فرم ها
عوض می شوند
و دائماً تغییر می کنند
اما تو و آن بودن نابت
آن هشیاری و عشق درونت
همیشه پایدار است
و از ازل تا ابد با توست.
بودن و حضور والدین در کنار فرزندان
هنگامی که در کنار فرزندت هستی با همه وجود خود نزد او حاضر باش،یعنی صرفا آن لحظه ی حضور در کنار او را دوست داشته باش.بدین سان تو دَر را به روی حضور هستی کل یا ذات گشوده ای.در این لحظه با شکوه حضور تو دیگر نقش پدر یا مادر نیستی،بلکه آن آگاهیِ بی کرانه هستی ،که اکنون به واسطه ی حضور تو و از خلال وجود تو می بیند،میشنود و لمس می کند.
تو آن هشیاری فناناپذیری هستی که هم اکنون در صورت پدر و فرزند و مادر و همه چیز و همه کس خود را ظاهر ساخته است.حالا دیگر تو از قالب خود و فرزند خویش فراتر رفته ای و بُعد بی زمان و بی مکانیِ هستیِ خویش را لمس کرده ای.

احساسات
اگر احساسی از غم پدیدار شود، احساس میکنیم که من غمگین هستم
در صورتی که با نگاهی به آینه دریافتیم که چهرهمان چینوچروک دارد،فکر میکنیم که من دارم پیر میشوم
اگر تفکری مضطربکننده پدیدار شود،احساس میکنیم که من مضطرب هستم
احساسی از گرسنگی پدیدار شود، احساس میکنیم که من گرسنه هستم
اگر در مدرسه نمرههای خوب بگیریم،احساس میکنیم که من موفق شدهام
هیچ دوستی کنار ما نبود،احساس میکنیم که من تنها هستم
اگر بدن احساس کسالت کرد یا در حال احتضار بود،احساس میکنیم که من بیمار شدهام یا میمیرم
یا اگر مقاومتی در مقابل شرایط حاضر احساس کردیم و تمایل به تغییر آن به شرایط بهتر داشتیم،احساس میکنیم که من ناراحت هستم.
این داستان را میتوان تا بینهایت ادامه داد.کافیست بگوییم که درک ما از خویشتن خویش عمیقاً به باورها و احساسات ما بستگی دارد.ما اختیار خصوصیات کیفی محدود جسم و ذهن را به وجودمان دادهایم.همانطور که به نظر میرسد خصوصیات فیلمی که بر صفحه نمایش نقش میبندد،بر خود صفحه نمایش چیره میشود،به همین ترتیب به نظر میرسد وجود بنیادین ما نیز بر خصوصیات کیفی جسم و ذهن چیره میشود.

زندگی همچون یك بوم خالی است
هرچه تو روی آن نقش ببندی، خواهد شد
میتوانی رنج را بهتصویر بكشی،
یا سرور را نقاشی كنی.
این آزادی، شكوه تو است..
هدیهی بزرگ خداوند به انسان آزادی است.
تو را بدون برنامهریزی قبلی وانهادهاند،
و یك نقشهی ثابت را حمل نمیكنی.
تو باید خودت را خلق كنی، تو باید خودآفرین باشی.
پس همهاش بستگی به تو دارد …
میتوانی به خویشتن اجازه دهی كه
در معرفت و آگاهی شكوفا شوی،
و یا میتوانی یك آدمآهنی شوی.
ولی یادت باشد، تو مسئول هستی
و فقط تو، و نه هیچکس دیگر.
دیدن خود در دیگری
کارل یونگ معتقد بود ما نمیتوانیم صفتی را که در خود نداریم در دیگری تشخیص دهیم.
به عنوان نمونه اگر شما فردی را خودخواه میدانید، مطمئن باشید شما هم میتوانید به همان اندازه خودخواهی نشان دهید. چرا که ما نمی توانیم چیزی را درک کنیم بدون اینکه خود ، آن نباشیم…
مولانا در کتاب فیه ما فیه آورده است :
اگر در برادر خود عیب می بینی ، آن عیب در توست که در او می بینی . عالَم همچون آیینه است که نقش خود را در آن می بینی، آن عیب را از خود جدا کن زیرا آنچه از او می رنجی ، از خود می رنجی !!

تعارضات درونی
قانون روان میگوید که اگر فرد
به وضعیتی در درون خویش هوشیار نگردد،
آن را در بیرون و همچون تقدیر تجربه خواهد نمود.
در نتیجه برای فردی که نسبت به تعارضات
درونی خویش ناآگاه است، جهان مجبور است
نقش میانجی را بازی کرده
و تعارض درونی را با تقسیم شدن به
نیمههای متعارض به نمایش بگذارد.

نقش بازی کردن
هنگامی که شما نقش بازی نمی کنید، یعنی در آنچه انجام می دهید غرور وجود ندارد. با حفاظت و تقویت خود، کارهای شما نیروی بیشتری دارد. شما کاملا بر موقعیت تمرکز دارید، و با آن یکی می شوید، تلاش نمی کنید شخص خاصی باشید. هنگامی که کاملا خودتان هستید، نیرومندتر و تاثیرگذارترید.
چرا منِ درونی نقش بازی می کند؟ به دلیلِ یک اشتباه اساسی، یک فکر ناآگاهانه؛ این فکر که: من کافی نیستم، و من نیازمندِ نقش بازی کردم تا به هر آنچه که لازم است دست یابم! تا کاملا خودم باشم! و نیاز دارم تا بیشتر به دست بیاورم، و در نتیجه بتوانم بیشتر باشم. اما شما نمی توانید بیش از آنچه هستید باشید.

قضاوت ممنوع
قضاوت نکن
تو چه میدانی از درون یک شخص
و صرف یک دید ظاهری و بیرونی
کل زندگی مردم را تفسیر نکن
تو چه میدانی فردا چه شکلی خواهی داشت؟
و چه نقشی،
بازیگران و اَشکال تغییر می کنند
و دنیا ،نقش کسی را که قضاوت میکنی
برایت آماده می کند تا ببیند تو چطور بازی اش میکنی؟
آیا آن را زیباتر ایفا میکنی؟
آیا این نقش را بهتر بازی می کنی؟
سقوط میکنی یا صعود؟
با قضاوت چرخه های جدید برای خود می آفرینی
چه به آن آگاه باشی یا نه
با قضاوت کردن برای خود زنجیره های جدید نیافرین
و اجازه بده حساب هایت تسویه و بسته شوند.

بی شکلی
اَشکال و فُرم ها را کنار بگذار
تو آن شکل و فرم نیستی
برای مدت محدودی لباسی را پوشیده ای
و نقشی را اختیار کرده ای
و زمانش که برسد این
این نقش را ترک گویی
تو بی شکل و بی انتها هستی
نه تولدی داری و نه مرگی
زمانی که به بی شکلی ات پی ببری
حجاب ظلمت و تاریکی برایت کنار می رود
و رخ یار بر تو نمایان می گردد.

تصاویر
بیداری و خواب صرفا تصاویری هستند که
بر صفحه ی آگاهی عاری از تفکر نقش می بندند.
پس بدون اینکه به آنها توجه کنی، بگذار بیایند و بروند.
سخن پایانی:
زندگی هر تجربه ای که
برای افزایش آگاهی
شما نیاز است
را به شما میدهد.
گاهی تلخ،گاهی شیرین_گاهی قهرمان،گاهی بازنده،
گاهی محبوب،گاهی منفور_گاهی عرش،گاهی فرش
اما تو چیزی فراتر از این نقش ها هستی
و باید در لابلای این نقش ها خودت را به یاد آوری
و پرده ها را کنار بزنی و بیدار شوی.
✍ مریم_و
اسرار_درون







